خسته تراز آنم که بگريزم از اين شهر
ميخندم اما چون غريق مانده دربحر
اينجا کسي با دوستان هم مهربان نيست
گل ها همه با شاپرکها کرده اند قهر
روزي ميان شهر ما آبي روان بود
چشمه نجوشيد و دگر
برچسب :
نویسنده : محمد رضا جوادیان
بازدید : <-PostHit->