غول کودکی

ساخت وبلاگ

غول کودکی
شب ها عجیب ازش میترسیدم
خودمو مچاله میکردم و از ترس کز میکردم یه گوشه
چشمامو میبستم و بزرگترین آرزوم این بود که وقتی چشممو باز میکنم نباشه
بعضی وقتا زیر تختم
بعضی وقتا کنارم
وبعضی شب ها تو کمد قایم میشد
شب ها بدترین دشمنم
و روزا بهترین دوستم بود
روز که میشد
دستشو میگرفتم و میبردمش پارک
براش بستنی میخریدم
بعد حسابی باهم لی لی بازی میکردیم و آخرش
با جِر زنی بازی رو تموم میکردیم...
خنگ بود و دست پاچلفتی
با ظاهری کج و کوله و زشت
اما قلب مهربون و روح حساسی داشت
وقتی از دست خودم عصبانی بودم سر اون داد میزدم
وقتی چیزیو میخواستم و نداشتمش با اون دعوا میکردم
بعد که میدیدم جز اون کسیو ندارم بغلش میکردم
و زار زار گریه میکردیم
آخه اونم جز من کسیو نداشت
واسه همین همیشه بود
هنوزم هست
اینجا
کنارم
همون غول خیالی کودکیم...
اگه شما هم از این غول ها کنارتون دارین نذارین بره
دلشو نشکنید و قدرشو بدونید
هر چقدر شما بزرگتر بشین
اون غول مهربون کوچیکتر میشه
و کم کم محو میشه و ترکتون میکنه..
اگه رفت دیگه هیچوقت بر نمیگرده
پس مواظبش باشید..

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 11 خرداد 1395 ساعت: 17:44