قصه یه روزی

ساخت وبلاگ

يه نفر بازمن کنار پنجره س
يه نفر عجيب دلش شور مي زنه
يکي ام با تيراي داغ نگاه
دو تا چشم رو داره از دور مي زنه
يه نفر داغ دلش تازه شده
دلخوشيش يه عکس يادگاريه
يکي با غم مي نويسه رو دلش
اي خدا عجب چه روزگاريه
يه نفر خيري نديده از حالا
پس پناه مي بره به گذشتاه هاش
يکي ام شاعره تا خسته مي شه
زود مي ره راغ دست نوشته هاش
يه نفر خط مي کشه رو آرزوش
سند عشقش رو باطل مي کنه
وقف تازه موندن دل
مي کنه
يکي هست که خواب به چشماش نمي ياد
شايد علتش غم خستگيه
علت بي خوابي يکي ديگه
گم شدن تو دشت سرگشتگيه
يکي از بس که نشسته پشت در
پر غربت شده و بي حوصله س
يکي ام داره به محبوبش مي گه
چه قدر بين من و تو فاصله س
يکي دائم گلدونا رو آب مي ده
يکي
چشم پر اشکش بهدره
يکي داره خودش و گول مي زنه
که مياد حتما بازم تو سفره
يکي چشماش رو گذاشته روي هم
يکي زلفاش و پريشون مي کنه
يکي داره توي روياهاي دور
شکل عشقش و آسون مي کنه
يکي آروم با خودش حرف مي زنه
دلت اومد من رو تنها بذاري ؟
دلت اومد چمدون
دلم رو
تو فرودگاه دلت جا بذاري ؟
يه نفر دستاشو برده آسمون
از خدا چيزي تقاضا مي کنه
يه نفر واسه کسي که نمي ياد
در خونش رو داره وا مي کنه

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 19:22