دیروز باران آمد
ولی خبری از رود پر آب نبود
چون در شهر جوبهاییست که از چشمها پنهانند
یا اگر نمایانند
از آبهای زلال خبری نیست.
قدم میزدم به انتظار
که شاید ابرها مهلت تابش به آفتاب دهند
اگر هم نشد
انتظار شغل من است.
به قولی هوایی بس دو نفره بود
و قدم زدن در آن دلچسب
من و "کلنجار" با هم میرفتیم.
ورودی پارک را جستم
هر چند خود طبیعت نه
ولی نشانه هایی از آن پیدا بود.
منظور طبیعت بکر است.
در او غلتیدم
در پارک
در فکر
در هوای دو نفره مان.
لبخندی کوچک بود چاره ی به خود آمدن.
نیمکتهای خیسی که مجال توقف از پایم میگرفت
درختی کهن سال که شاخه گسترده بود جلب توجه میکرد
رفتن پایم تا درخت عقلانی بود
شاید کمی کمتر از عنایات و الطاف این رحمت الهی بهره بردن ، کمک میکرد تا از خوابیدن در بستر بیماری جلوگیری شود
باران را میگویم.
ایستادم و زیر شاخه های وسیع اما کم و بیش لخت درخت پناه گرفتم.
تا این لحظه به نوای قطرات پیاپی بر برگ درختان بی توجه بودم
یا به اجتماع و اتحاد ذره ذره های آب که از برگها پله پله به سمت پایین هدایت میشدند
و شاید با کمی شانس روی سر یا شانه ی این در خود فرو رفته فرود نمی آمدند.
اغراق نباشد شهر هم گاهی از هوای عشق بو میبرد.
نمیشود به ایده ی باران پی برد
قصد شاد کردن کشاورز دارد یا جمع کردن بسات جمعه بازاریها
به حال من هم که این دو توفیری ندارند
جز مشغله ذهن
برای ما گران میشود
چه به شادی یا غصه کسی دامن زند.
دختر بچه بازیگوشی در فرار از چتر مادرش به دنبال بوسه های باران بود
مادرش در پی او
گویی به قطرات بی شمار باران دل بستن ، دخترش را دلباز کند
هر چند آنچنان با عشق پی باران بودن شاید به سینه پهلو منجر میشد.
پیر مردی با عصای فلزی خودش در حال کوچ کردن بود
شاید به دنیایی دگر
شاید هم به منزل دختر یا پسرش
شاید هم کنار معشوقه خود جایی رزرو کرده بود
همان که با هم پیر شدند
چایی ، قهوه ای ، خنده ای و نگاهی که در چین و چروک پوستشان نشاط جوانی را مرور کنند.
مرد دیگری هم بود که نگاهش میکردم
از میانه بیشتر و کمی مانده به پیری
چند باری در آن مدت ، پارک را دور زده بود و سالم و ورزش دوست مینمود.
گنجشکهایی هم بودند که در اطراف جست و خیز میکردند
زیبا و دوست داشتنی بودند
ولی حسی میگفت صدایشان معطوف من است
و شاید میگفتند جا برای آدمهای ساکن تنگ است.
عاشقانه ی ریزی بود
خیابان چشمک میزد
دست "کلنجار" را گرفتم و رفتیم.
#سید_مهدی_حاجی_میرصادقی
شعر نو...
برچسب :
نویسنده : محمد رضا جوادیان
بازدید : <-PostHit->