هر شب مرا بیدار می کنند
شیرهای سنگی جلو عمارت را می گویم
من گذرگاه توپ های سنگی هستم
توپ هاشان رنگ نقره دارد
و نفس هاشان هُرم غریو
من از پنجه هاشان می ترسم
پنجه هاشان که توپ ها را پرتاب می کنند
سرم روی سینه ام به منتهای تردید رسیده ست
کدام نسیم نمناکی گرم پوستم را خواهد سترد
دکترها دوباره می پرسند
در روز به چه چیز فکر می کردی
□
اما شیرها
حرف من اینست
نیازی نیست اینسان خشمگین نگاه کنند
و یا اعتنایی به من داشته باشند
من که هر شب پاورچین
به بستن پنجره های اطاقم می روم
و در خانه را
با قید احتیاط به قفل می آرایم
برچسب :
نویسنده : محمد رضا جوادیان
بازدید : <-PostHit->