يه کلاغ رو نوک ديوار داره قارقار مي کنه
با صداي قارقارش ده رو خبردار مي کنه
ميگه : من رنگ شبم اما شب رو دوس ندارم
اين صداي من که
خورشيد رو بيدار مي کنه
خروساي ده ما عمريه بي صدا شدن
انگار از وحشت لحظه هاي ما جدا شدن
دل من تنگه از اين نق زدناي کاغذي
خروسا جاي خدا بنده ي کدخدا شدن
مگه ميشه گندم تو خاک خشک تشنه کاشت ؟
مگهميشه اين کلاغ پر سياه رو دوس نداشت ؟
اي کلاغ ! بخون تا ما هم با
تو هم صدا بشيم
نميشه به جاي خورشيد سه تا نقطه چين گذاشت
آي کلاغ ! بازم بخون از دل اين شباي تار
بخون از کدخداي خروس کش طلايه دار
هيچ کسي جاي خودش نيست توي اين بازار شام
تو بخون ‚ جاي خروسا خورشيد رو بيرون بيار
ميدونم گذشته هات يه ابر خاکستريه
مي دونم به چشم شب قارقار تو سرسريه
اما خورشيد که بياد چشما رو روشن مي کنه
ده مال ما ميشه اين کدخداي آخريه
مگه ميشه گندم تو خاک خشک تشنه کاشت ؟
مگه ميشه اين کلاغ پر سياه رو دوس نداشت ؟
آي کلاغ ! بخون تا ما هم با تو هم صدا بشيم
نميشه به جاي خورشيد
سه تا نقطه چين گذاشت
شعر نو...
برچسب :
نویسنده : محمد رضا جوادیان
بازدید : <-PostHit->