يکي شبها راه ميفته واسه چيدن ستاره
عينک دودي به شمش ‚ ماشينش نمره نداره
يکي شبها راه ميفته توي کوچه هاي خلوت
پشت عينک سياهش دو
تا چشم بي مروت
اون شناسنامه نداره ‚ هر دقيقه با يه اسمه
برگه ي امان ظلمت واسه اون يه جور طلسمه
دنبال رنگ سياهه ‚ روشني رو دوس نداره
تکيه کلمش اينه که : ستاره بي ستاره
آي ! آدما ! خبر ! خبر
عقرب شب تو کوچه هاس
دوباره تو اين شب تار
نوبت يک کدوم
ماس
عقرب سياه وحشي ‚ فکر کشتن چراغه
خيلي وقته توي اين شهر ‚ بازار حادثه داغه
نيش اين عقرب وحشي ‚ زهر صد تا مار رو داره
توي خواب راه ميره اما ‚ به خيالش که بيداره
يکي اونو جادو کرده ‚ گفته روشني گناهه
گفته با مردن خورشيد ‚ همه کارا رو به راهه
عقرب ساده
ي قصه ‚ تو تن خودش اسيره
ميدونه آخر بازي خودشم بايد بميره
آي ! آدما ! خبر ! خبر
عقرب خودش رو نيش زده
دستاي نامريي شب
ديکته هاش رو آتيش زده
شعر نو...
برچسب :
نویسنده : محمد رضا جوادیان
بازدید : <-PostHit->