زخم آفتاب

ساخت وبلاگ

در رطوبت چندش آور نفس

درخت وسوسه پا گرفت

در سایه ی درخت وسوسه، جمعی

/ پیمان به قتل آفتاب بستند

شمشیر را

مکاره ای با دست های هوس

/ صیقل داد

و لبخند را به عادت هدیه

/ به ابلیس بخشید

چشم نفاق

/ به بیعت قدرت رفت

و در حمایت عشیره شیطان

/ در جلوه ی فریبنده سراب

/ نفس را امید حکومت داد

از بستر کبود وسوسه برخاست

/ و دشنه ی ابلیس را حمایل خود کرد

شتاب نفس

/ جذب گامهای حقیرش شد

و او را تا خانه آفتاب

بی لحظه ای تعقل راند

شب از شقاوت او لرزید

از پیچ کوچه ها گذشت با لبخند

و نخوت اسلاف خویش را

/ در چهره بازی می داد

آمد

/ در پشت او

/ و رکوع به ریا برد

آفتاب نماز حادثه می خواند

/ ناگاه دست حرامی

/ با بغض وسوسه چرخید

با خنجرش

/ فرق منور خورشید را شکافت

زمین ایستاد

/ در احتیاج حجت می سوخت

و ترس ویرانی

/ بر خاک می گذشت

و آسمان تا صبح می گریست

آفتاب

/ این زخم را به تفاخر سرود و رفت

اما

شمایل موزون نخلهای نیایش

/ در سوگ او فرسود

و نخلستان

/ در انتظار بخشش آن دو دست بزرگ

/ هنوز هم گریه می کند

تهران 10 /5/1361

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 19:22