سلام
یکی از شاعران جوان برایم جمله ای کوتاه نوشته بود که مرا وادار کرد نقطه ای از حرف های انباشته شده در دلم را که هر لحظه بیشتر می شود بنویسم:
جمله ی ایشان چنین بود:
. . . از دلم بیشتر از خودم خبر دارید . . . . . .
سال هاست اشعار شما را می خوانم چه در این سایت و چه در سایت ها و وبلاگ ها و . . . نظرات شما را بدون اینکه یکی را از قلم بیندازم می خوانم. با سرشت و طبع و درون پر احساس شما، هیجانات، دردها و حرف های شما، اشعاری که برای مخاطب خاص می نویسید و چه شد که این شعر را نوشتید و یا آن جمله را در شعرتان آوردید و بویژه کامنت هایی که با رمز و راز می نویسید و گاهی در زیر نویس شعر خاصی مطلبی یا شعری می آورید و. . .
بدانید آنچنان در دلتان راه پیدا کرده ام که اگر حتی یک واژه بنویسید تا انتها منظورتان را درک می کنم.
ممکن است، برداشت خوانندگان شعر شما، از برداشتی که من دارم از زمین تا آسمان فرق کند. چون من همه ی اشعارتان و نظرات تان را خوانده ام.
صادقانه بگویم:
گاهی برخی از اشعار را نمی فهمم! چفت و بست واژه های برخی از اشعار چنان سر درگم است که . . . اما باری به هر جهت تایید می کنم تا نظر دیگران را ببینم.
گاهی غمگین هستید و گاهی شاد و گاهی دقیقاً می فهمم از روی تعصبی خاص دست به قلم شده اید.روابطی که بین شما و دیگر شاعران به صورت مجازی است کاملاً درک می کنم و می فهمم. کاش می شد بگویم! راستش گاهی،کامنت های اندکی که غرض ورزانه است و می دانم برای کی و چی و چرا نوشته شده، می خوانم، عصبانی می شوم و . . . اما باید صبور بمانم.
به هر روی:
دوستتان دارم و به همه نمره ی بیست می دهم.
و
در سکوت و تنهایی خودم با شما خواهم ماند.
برچسب :
نویسنده : محمد رضا جوادیان
بازدید : <-PostHit->