سرباز

ساخت وبلاگ

یک سیب از درخت می افتد

یک اتّفاق

در شرف وقوع است

تو نیستی

لبخند نیست

پنجره تنهاست

من دلتنگم

فکر می کنم تو هم پرنده شده ای

اگر نه

چرا مادر امروز

این همه به آسمان شباهت دارد

و شبها خواب گل سرخ می بیند

شاید تو آن شقایقی باشی

که در دفتر فردای مادر می درخشی

و من که به اندازه یک فانوس

/ روشنایی ندارنم

چقدر تاریکم ،چقدر می ترسم

*

تو نیستی

و عکس تو در قاب لبخند می زند

و به تماشای تصویر تو می ایستم

آنگاه در ذهن من

یک آبی

یک زرد به هم می آیند

آیا تو در آینده یک درخت خواهی شد ؟

این را پرستوها به من خواهند گفت

هنوز بسیارند

پرندگانی که آشیانه ندارند

آیا تو فردا بر می گردی؟

این را وقتی نیامدی می فهمم

/ وقتی سبز شدی

همسایه ها

باغچه ی ما را به هم نشان می دهند

و مضطرب از هم می پرسند

آیا این غنچه هم سرنوشت سرخی دارد ؟

مادر با احتیاط

/ از کنار آینه می گذرد

به مزرعه می رود

با سبدهای سبزی باز می آید

پلکان را می شوید

پنجره را پاک می کند

اتاق را می روبد

اما دوباره تنها می شود

رو به روی آیینه می ایستد

به آسمان نگاه می کند

آبی می شود

غمناک اما عمیق

و صریح می گوید

«توکل بر خدا

/ قربان درد دلت یا زهرا(ع)!»

من دلتنگم

بنا دارم به نام تو با شعر

/ پلی بسازم

تا وقتی از آن می گذرند

آسمان را بفهمند

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 24 دی 1398 ساعت: 19:22