صبح روز بعد
توتو با نوک زدن بیدارم کردu202c ، خانجون هم طبغ معمول رفته بود نون بگیرهu202c
u202bغضنفر هم کف حیاط داشت شلپ شلپ تو حوض دست رو شو می شستu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bکه دیدم خانجون با غضنفر دارن تو حیاط یواش بی صدا حرف میزننu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
احتمالا حرفشون راجع به گندی بود که من بالا آورده بودم
آخه غضنفر با خانجون طی کرده بود که ما حق نداریم مهمون بیاریم و اگه فقط یک دفه کسی بغیر از ما دوتا بیاد توی خونه زود باید تخلیه کنیم
در عوض کرایه خانجون رختاشون رو می شست و نصرت رو تر و خشک می کرد
ُرفت وروب هم وظیفه ی من بود
من هم با این که این موضوع رو می دونستم حسن کمونیست رو دعوت کرده بودم
شک نداشتم غضنفر حرفی رو که بزنه عمل می کنه
شاید هم قصدش این بود که جواب خواستگاری خانجون رو که نه، بود جبران کنه
هرچی بود صدای شیر آب توی حوض نمی گذاشت از پچ پچ هاشون سر در بیارم
هرچی بود خیلی عجیب بود
چراکه
u202bخانجون هیچ وقت یواشکی کاری نمی کردu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bحتما اتفاق مهمی در راه بود که تقییر رویه داده بودu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bوقتی اومد تو اتاق افتادم رو پاشu202c ... ماچ کردن... u202cکه ببخش غلط کردمu202c ....دیگه از این کارا نمی کنمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bببخش عمه جان ببخش تو رو روح بابا بزگu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bخانجون آهی کشیدu202c و با محبت دستی بسرم کشید و گفتu202c:u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bعزیز عمهu202c! ...نازنینمu202c...u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bو بعضش رو پنهان کرد و رفت سراغ سماورu202c ... جوری که پشتش به من بود گفتu202c :u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bدوست داری امروز چهارتایی بریم زیارت؟u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bعجیب بود؟u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bچهارتایی؟u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bچرا چهار تاییu202c ... اصلا عمه برای جاهایی که می خواستیم بریم از من سوال نمی کرد!u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bدلم شور می زدu202cu202cu202cu202cu202cu202c
اما به خاطر اتفاق دیشب ساکت موندم و با حرکت سر تایید کردمu202c ...چند دقیقه بعد از صبحانهu202c
u202bنصرت و غضنفر دم در منتظر ما بودن تا با هم بریم زیارت امامزاده داود...u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bنصرت هاج و واج بودu202c ، منم همینطورu202c ... خانجون لپاش از شرم گل انداخته بودu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bغضنفر هم با قیافه ای مضحک و پیروز مندانهu202c ، ما رو مشایعت می کردu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bنصرت اگه نبود و چشمای قشنگشu202c u202bنمی دونم باید با چی اون روز سرم رو گرم می کردم تا شیرین عقل نشم و قاطی نکنم u202c .... از حوادثی که داشت اتفاق می افتاد و من نمی تونستم بفهممu202c...u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bبه این فکر سرم رو گرم کردم که؛u202cu202cu202cu202cu202cu202c
اگه بخوام برای نصرت قشنگی چشمای سبزش رو توضیح بدمu202c ، باید چه جور شروع کنمu202c
u202bدنیای تاریک عاری از رنگ کودکانه ی این طفل ، چطور می تونه به زیبایی سحر کننده ای که به رنگ سبز حیات داشت رو درک کنهu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bو معصومیتی که بغیر از تشر و غر لند غضنفر رو تجربه نکرده بودu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bخیلی دلم می خواست باهاش همراه بشم تو دلشu202c و ببینم اون دنیای پیرامونش رو چطور درک می کنهu202c ، تا شاید بتونم بتونم دنیای بیرون رو براش شرح بدمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bبخصوص چشماشu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bتمام مسیر به این فکر بودم که تونستمu202c چیزای دیگه رو فراموش کنمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bتمام مسیر دستای ظریف کوچولوش تو دستمu202c ، مثل یه تیکه حریر بود، u202cدنبال فرصت می گشتم تا سر حرف رو باهاش باز کنمu202c....u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bرسیدمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bاما چه رسیدنیu202c؟u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bمن که نفهمیدم چطور ظهر شدu202cu202cu202cu202cu202cu202c
خانجون سفره ی نون پنیرُ پهن کرد، برای هر کدوم یه لقمه ی بزرگ گرفته بودu202c ، و ما هم بدون فکر یه لقمه رو برداشتیم ، حالا سغ نزن کی سغ بزن
u202bفرصت خوبی بود تا من نصرت رو ببرم یه گوشه ، تا به بهانه ای سر صحبت رو با هاشu202c باز کنمu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202b و درد زندگی رو فراموش کنمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bراستی که فقط حسن کمونیست جهنم رو ندیدu202c ، همه ی ما به نوعی هر لحظه داریم جهنم رو می بینیمu202c .u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202b"نصرت دو لپی به نون پنیر داشت گاز می زدu202c"u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bگفتم :u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bداداشی میدونی رنگ چشات چقدر قشنگه؟u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bبادهن پر گفت مگه چطوریه؟u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bگفتم به رنگ تمام قشنگی های دنیاu202c ، به رنگ تمام آرزو هاu202c ، به رنگ تمام دوست داشتنی ها....u202cu202cu202cu202cu202cu202c
گفت دادش خورسو رنگ چیه....این چیزای دیگه رو کمی فهمیدم اما رنگ رو نمی فهمم
مگه چشای من چه رنگی ه؟
ای داد بیداد..........حالا من چطور باید با زبون کودکانه رنگ رو برای یه کودک نابینا توضیح بدم
دانسته ها ی من و باورهام از رنگ یک تجربه س. و تعریف پیرامون ...عجب غلطی کردماu202c !
u202bانگار من خلق شدم که هی برای خودم شاخ و مشکل بتراشمu202c ... یکی نبود بگه بچه نمی تونی خفه بشی و درد سر درست نکنیu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202b نصرت زد رو شونه م با ناز کودکانهu202c گفت:u202cu202cu202cu202cu202cu202c
بگو رنگ چیهu202c ...بگو رنگ چیه ؟u202c چشای من چه رنگی هu202c؟
u202bخانجون و غضنفر تو حیاط امام زاده ما رو می پاییدنu202c از ظاهرشون معلوم بود که اصلا از گفتگوی ما راضی نیستنu202c.... انگاری واقعا حالات ما دوتا غیر عادی بودu202c...u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bباز صدای نصرت بلند شدu202c:u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bداداش خورسو میگی چشای من چه رنگی یا نه؟ u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bدر حالی که از کار خودم پشیون بودمu202c ، آهسته در گوشش گفتم سبزهu202c ...مثل چمنu202c ... مثل درختu202c ...u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bمثل پرچمu202c...u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bداشتم فکر می کردم که دیگه چی سبزهu202c ... یه سنگ قبر زیر پامون بود که سبز بودu202c، گفتم :u202cu202cu202cu202cu202cu202c
هر چیزی میتونه سبز باشهu202c ... لباسu202c ... خونهu202cو خیلی چیزای دیگهu202c ... هر چیزی که وجود داره به یه رنگهu202c و برای خودش زیباسu202c ... مثل چشم تو که سبزهu202c ...
u202b"دلم نیومد بگم که مثل این سنگ قبر زیر پا مونu202c"u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bگفت : u202cu202cu202cu202cu202cu202c
داداشی رنگ رو نفهمیدم ولی کمی تونستم درک کنم چی میگیu202c ...u202bفقط نفهمیدم وجود چیهu202c؟u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bگفتم هر چیزی که هست وجود دارهu202c ... وقتی نباشه ینی وجود ندارهu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bدیدم کور مال کور مال داره با دستاشu202c چشای منو لمس میکنهu202c ...پرسید : u202cu202cu202cu202cu202cu202c
الان تو وجود داری؟u202c
u202bگفتم : آره دادشی دارمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bگفت اگه نداشته باشی چی میشه؟u202c بگو بگوu202c؟u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bگفتم وقتی بمیرم دیگه وجود ندارمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
گفت بمیرم ینی چی؟u202c
u202bداشتم حرف آماده می کردم کهu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bغضنفر چنگ انداخت تو گلوی نصرت و به حد خفه شدن فشار دادu202c... و گفت مرگ اینه بچهu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
خفه شوu202c!
دنیای نصرت و خسرو داشت با هم یک اشتراک عینی پیدا میکرد
u202bمن به وضوح می شنیدم که تو دلش زار می زدu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bاز هرچی وجوده متنفرمu202c ... از هرچی مرگه متنفرمu202c ... از هرچی رنگه متنفرمu202c... از هرچی چشم ه متنفرمu202c .... از هر چی سبزه متنفرم ... از هر چی توضیح ه متنفرمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
لعنت به من چرا همیشه با توضیحاتم مشکل درست میشهu202c ....
u202bاز صبح تا الان ما داریم میگردیم برای زیارتu202c ، پس چرا هیچی ندیدم ...u202bنه کوه، u202c u202bنه سرمای پاییزیu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bنه مردمی که برای زیارت قلقه می کردنu202c ، نه بازار و خونه هی سنتی اطرافu202c ،u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bتقصیر خودمهu202c ، u202bاونقدر که تو ذهن خودم با همه چیز در گیرمu202c...u202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bراستی راستی انگار کور خود منم در حقیقتu202c ... یکی باید بیاد محیط رو برای من تشریح کنهu202cu202cu202cu202cu202cu202c
چرا من متوجه این همه اتفاقی که دور ورم بود نشدمu202c ...
u202bالانم که توتو روی پاهام دراز کشیدهu202c ... و هی مرتب داره جیک و جیک میکنه انگارu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
که همه ی اتفاقات ظرف مدت کمی مثل یه تصویر کوتاه گذشتu202c
فقط تنها تصویر ماندگار چشمای نصرت بود کهu202c ... ذهنش با توضیح غضنفر از همه چیز منزجر شده بودu202c .
u202bحتی چند روز بعد که غضنفر و خانجون غیبشون زدu202c ... تنها چیزی که برام مهم بودu202c ، u202bنصرت بودu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bبلهu202c!u202cu202cu202cu202cu202cu202c
ما چند روز بود که تنها مونده بودیمu202c .... u202bاتاق خانجون رو گشتمu202c ... تا یه قوطی روغن خالی پیدا کردمu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
پنجاه هزار تومن توش پول بودu202c ....و یه نامه از خانجونu202c .... نوشته بود برای مدت طولانی ای میرم سفرu202c
u202bنمی دونم بر می گردم یا نهu202c ... فقط شک ندارم که تو از پس خودت بر می آییu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bتوی گذر وزیر دفترu202c ، یه اتاق برات اجاره کردم پیش عفت فامیل دورمونu202c ....با این پنجاه هزار تومن هم تا سر و سامونی بگیری سر کن تا ببینیم چی میشهu202c ....از اقوام غضنفر میان دنبال نصرتu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bاگه نیومدن گزارش بده بهزیستی تا ببرنش طفک معصوم بیشتر از این زجر نکشهu202c...u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bاینو که خوندم برق ازم پریدu202c!!!!!!u202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bبهزیستی غلط کردهu202c ... اقوامش هم همینطورu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bفوری یه موتور سه چرخ باری گرفتم تمام خرت و پرتام رو بار کردم و دست نصرت رو گرفتم سوار شدیمu202c . کرایه رو هم دو برابر حساب کردمu202c تا زود تر گیر کسی نیفتادیم بزنیم به چاکu202c روزگارu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bعلت کار م رو نمی دونستم چیهu202c ، اصلا هم نمی خواستم بدونمu202c ، با یقین کامل با نصرت رفتیم u202cu202cu202cu202cu202cu202c
خونه ی جدیدu202c ... فکر می کردم عفت خانوم صاب خونه ی جدید بفهمه ما دو نفریمu202c قبولمون نکنه
واسه همین با کلی غم وغصه تو تو رو بردم پیش سید پشمک تحویل دادم ...
نمی دونی حیونی چکار می کرد به کلی وحشی شده بود سید پشمک هم انگار که یه گنج گیرش اومده ، با نیش از بنا گوش در رفته تحویلش گرفت
شاید این اولین شکست در عشق بود که در مورد توتو تجربه کردم .....شاید هم خانجون سر چها راه زندگی همین وضع رو با من و نصرت پیدا کرده بود و... سر چهاراه زندگی غضنفر رو انتخاب کرده بود از سر ناچاری
چیزی که هنوز که هنوزه راجع به توتو آزارم میده رها کردنش در اون وضع به خاطر نداشتن جا بود .
اما اشتباه می کردم ...
u202bچون وقتی رسیدیمu202c ... داشت کوچه رو آب جارو میکرد و با دیدن ماu202c با شوق و ذوق تموم به استقبالمون اومدu202c .... u202bزندگی من و نصرت شروع شد یه زندگی تازهu202c ... و عجیب غریبu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
u202bعجیب به خاطر اینکه نصرت خیلی خوشحال بود که از شر غضنفر خلاص شدهu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
و بر عکس همیشه با انرژی و شاد بودu202c ... منم شادی یه بخش مفقوده از وجودم بودu202c
u202bو با این که از خانجون دلخور بودمu202c ... اما نصرت این شادی رو در من به وجو آورده بودu202cu202cu202cu202cu202cu202cu202c
با پولی که داشتیمu202c ... لباس حسابی ای برای نصرت تهیه کردمu202c ...و یه عینک آفتابی ...
و یه عصاu202c !!!
برچسب :
نویسنده : محمد رضا جوادیان
بازدید : <-PostHit->