داشتم فوتبالیستهای بزرگ را از نظرم می گذراندم ... اما یادم افتاد که فوتبال افیون توده هاست و فوتبالیست بی گمان موبد معبد ِ اتفاق ِ تسکین ِ مغز ِ توده ها !
سلام ...
نامه ی شماره ی هفت است این ... نامه ی سرگشاده ی من به انسان... به تو !
شروع فصل های باران را چشم انتظارم ... باران های بهاری و باران های هاری ِ انسان برای ِ قطره ای آب ... آنگاه که کویری ... سیاه بخت ... چشم انتظاری ِ هزار ساله ای را اشک می ریزد در لعنتی ترین گرمی ِ سال !
من اما ... سخت دلتنگ باران های بهاری ام !
بعضی وقتها بوی آفتاب مشامم را پر می کند ... پر از " بلند شو ... بدو "
بدو ... بدو تا آخرین رسیدن ممکن ... به فهم ... به انسانی که در تو دارد نفس نفس می زند .
ولی دویدن ... پاهای قدرتمند نمی خواهد ... ذهن سرشار می خواهد ... مثل ناگفته های سرشار ِ یک انسان !
بله من از انتظار های بیهوده و بی خیسی خوشم نمی آید ... از اول راه همانطور بودم . نمی شد اینطوری نباشم ... اینطور بزرگ شده ام . چشمانم را برای نیم ساعت از دست دادم ... چشمانی که آفتاب را ، کوه را ،باران را ، خیسی را ، سر خوردن کائنات در مغز را ... تو را ... ما را ... می بیند را ... برای نیم ساعت از دست دادم .
باید تو را صدا بزنم ... تو پابه پای نامه ام هستی ... آااااخ ... این لذت بخش است که تو را در همیشه های خوب و بدم کنارم دارم ...
تن ها را فراموشکاری بغل می گیرد و فکرها را نوعی " شدن " ... شدن ِ شریف و خوب دچار می سازد ! ما اتفاق های مهم ِ کائناتیم ...
صدای ...
... و دوباره قلم به دست می شوم تا بنویسم که اتفاق می افتم در تمام نوشتن هایم ...
کائنات آنقدر بزرگ نیست که بتوانی در آن قدم بزنی و تکرار را بغل نکنی . فقط در صورتی قدم زدن هایت رنگ تکرار نخواهد گرفت که تو با انسان خودت و انسان خودش قدم بزنی . مورچه ها را دوست دارم ... نه به خاطر نظم ِ منطقی شان ، نه به خاطر استواری روی عرف هاشان ، نه به خاطرِ غریزه ی قانونی بودنشان ... فقط به خاطر تاثیر گذار بودنشان دوستشان دارم . فکر می کنم کائنات توانسته است موجودی را بپروراند که انقلاب تفکر را در سِیری به وجود آورد . انسان ها ، مورچه های غول پیکری هستند که می فهمند ، که می دردند ، که می خندند ، که دست می کشند ... که هستند ...
چرا اینها را برای تو می نویسم ... میدانم که تو این را از من می پرسی ... حتی اگر من نباشم ... تو باز با خودت می گویی این مورچه ی قلم به دست چرا برای من می نویسد و مرا " تو " خطاب می کند . این راز بشریت است که من برای تو می نویسم . شاید لحظه ای بعد ... دوباره و دوباره نامه ی هفتم مرا بخوانی و لبخند بزنی ، بغضت بگیرد و دلت برای خودت و من تنگ شود و شاید فرزندان ِ تاریخ ... نامه های مرا بخوانند و شعر شوند . من نامه های نیما را خواندم و درد شدم ... دردی که شعر بود ... شعری که زندگیست !
کمی بیشتر از وضعیت طبیعی ام چاق شده ام ، رشد موهای بدنم سریع تر شده است ، سیبیل ها یم لای ریش هایم گم شده اند و در کل من همان آدم نخ نمای ِ همیشگی ام ... آدمی که تو دوست داری اش و دوست نداری اش ! این اتحاد آزادی برای فهم من است رفیق !
تو می نویسی ... من می نویسم و هنوز بزرگ ترین آرزوی من اینست که پست چی با مشتش به در بکوبد و بگوید فلانی ... بگویم : من ؟!
و بگوید : نامه دارید آقا !
... و من خوشحال از این خبر ... بال در بیاورم و پر بکشم تا همان جایی که انسان آرزویش را دارد . تا خود ِ لذت ِ تَتَتن های ِ شعری ...
از فوتبال خوشم نمی آید ...
این درد مزمنی است که دنیای ِ مدرن آن را بر نمی تابد و بی گمان برای تغییر نظرم مرا به دادگاه شخصیت عمومی فراخواهد خواند . جوابی ندارم ...
بگذار او خودش را در من قدم بزند . خودش را در من شوت کند و خودش را در من گل کند . اگر این او را از بردگی نجات می دهد ، من ... آماده ی گل شدن او هستم . می دانی برای من مهم ترین چیز اهلی کردن خودم است . شازده کوچولو را یادتان هست ؟!
دلم برای روباهش تنگ می شود و برای گلی که غرورش ... دوست داشتنش بود . همین الان دوباره شازده کوچولو را پیدا کن و بخوان ... اگر می توانی با صدای شاملو به آن گوش بده !
...
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمیتوان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدمهاماندهاند بیدوست . تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور باشی ، خیلی صبور. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها مینشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز میتوانی قدری جلوتر بنشینی.
...
این قصه هنوز در گوش من با صدای باد می وزد و مرا سرمست می کند .
دلم میخواهد اهلی ام کنی ...
دلم میخواهد اهلی ات کنم ...
دلم میخواهد ...
اصلا ...بیا نامه ی هفتم را اینگونه تمام کنیم :
من مورچه ی نویسنده ای هستم که تو را حسرت می کشد ... تو را چشم انتظار است ... تو را زیر تمام باران های بهاری خیس می شود .
می دانی من هنوز منتظر باران های بهاری ام ... باران های هاری ِ انسان را رها کن ... بیا ابر شویم و سیل راه بیندازیم ...
شاید آن سیل همه را با خود ببرد و اهلی شان کند .
- - , .
شعر نو...
برچسب :
نویسنده : محمد رضا جوادیان
بازدید : <-PostHit->