گل فروش

ساخت وبلاگ

گل فروش غروب شده بود و نم بارون چند لحظه پیش هوا رو شرجی کرده بود .
تحملش برای هر جنبنده ای سخت بود بدنش خیس عرق شده بود . نگاهی به تاریک شدن هوا کرد،
پولهای توی جیبش را در آورد، اسکناسهای مچاله شده از همه رقم را دسته کرد. بر خلاف حجم باد کرده اش مقدار عددی چندانی نداشت . دوباره پولها را توی جیبش گذاشت و دسته گلها را بغل کرد و به سمت اتومبیل های ایستاده در ترافیک پشت چراغ قرمز آریا شهر راه افتاد به تمامی ماشین ها پیشنهاد خرید گل رو می داد تا توجهش به یک بی ام و قرمز جلب شد به سمتش رفت صدای پخش ماشین انقدری بلند نبود که صدای دخترک شنیده نشود اما سرنشینان بی توجه به صدای دخترک با ریتم آهنگ سر تکان می دادند.
دخترک با صدای بلندتری گفت خانم گل می خری؟ یه شاخه بخر. امشب شب سیزده رجبه ها.
راننده با خنده گفت خب چیکار کنم سه ژوئن هم هست تازه قیام خونین پونزده خردادم نزدیکه.
دخترک با التماس گفت روز پدره برای باباتون گل بخرید دیگه.
سرنشین دیگر که دختری هجده، نوزده ساله نشان می داد با اشاره به راننده گفت این که باباش گل به کارش نمیاد سنتی کار می کنه چیزی داری که به کار سنتی کارا بیاد؟!
صدای خنده هر دو دختر بلند شد
راننده به دخترک گفت بابام منو داره دیگه گل می خواد چیکار؟ ول کن بابا حوصله داری
اصلآ بابای خودت کو چرا نمیری به اون گل بدی؟
دخترک به مرد آنطرف خیابان که "پیرمردی خمیده که چند پاکت سیگار روی دست گرفته بود و دنبال مشتری در بین ماشین ها حرکت می کرد " نگاه کرد و گفت اون گل نمی خواد میخوام امشب شام مهمونش کنم خیلی همبرگر دوست داره .

چراغ سبز شده بود و صدای بوق ماشین های پشت سر دختر راننده را دستپاچه کرد.

پایش را روی گاز گذاشت

کمی جلوتر صدای جیغ ترمزش دخترک را که مبهوت دسته گلهای باقیمانده توی دستش بود به خود آورد .

کمی آنطرف تر پاکتهای سیگار روی زمین پخش شده بود.

- - , .

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت: 0:07