
پر از تموج چین دار پرده ای آبی ست
دهان آینه دلتنگ سیب سرخی

در تب کدامین حضور
پای بفشارم
چکه های مرگ را
در مستی و دیوانگی و

تفتیش داده ها
خط به خط واژه بـواژه، سخنم خونین است
کامِ من خون و دلم خون، کفَنم خونین است

همه گریان
در دور و بر شان
جزغاله میشد آرزوها
جلوی چشمان شان
و
حرص و جوش
که ک

پرنده ای که پرواز را خواب می دید
دستان پدری که مرده به دنیا آمده بود
و چ

آن بوی
از عودسوز دل کس
نبود
ننگ است
...سراسر...
سواره
یا
پیاده را،
خون ا

می درید شبی، نگاه عمیق شعله ای پُر از تشییع باد
اشک ها ریخت
بر تراشه های دست ه

ز این زورق مگردان سر که باید ریشه گردانی
به عزمی جزم بمان گویی

رادیکال - حِرمان
ــــــــــــــــــــــ
نه از وارونه انگاری
نه از تجویز پنداری!
نصیبی نیس

گو که چه آمد چه رفت؟،شد خِرَد، آمد جنون..!
عشق به اجبار ن

دیوانه اگر خواهی یکی مارا بس..
حاشا مگر از کوی تو مایوس روند،
ن

ای وای دلم چقدر طاقت دارد!
هر روز به رنگ دگری شد دنیا!
ای داد چقدر ر

در معرض این وصول،
توفق من یا او
چیست این واژه های سرنگون
که سفیر عقوبتش
تقدیم به آتشنشانان قهرمان حادثهی پلاسکو:
"آقای آتش"
دارد پلاکش را به گردن میکند

دريا را بيشتر
دوست داشت .
پيش او ماند ...
#حسين_ناصرى
به در یا می برند گویا همیشه مرغ عاشق را
به ناگه انفجاری سخت بسوزانید شقایق را...!
چه مظلومانه در

بَر سنگلاخ ِ جاده گذشتند
فوجی سوار نیزه شکسته
زخمی تنان ِ رنجهء خ

.
.
قجر بانو؟!
کمی قهوه
کمی دمنوش از لب های شیرینت
کمی آرامش از دریـای

.
.
.
آبی آسمان و دریا
سیاه پوش شد ...
به
دریا دلانی که
کشتی حادثه !
روی لقمه ی نان
- ج

درفراسوی خواب گیج انگار
راه و بیراه و ساقه ی تردید
بیـدِ لـرزان وس

روزنامه ای را
کاغذباد می کنم
برای دخترم
چه خوب پَر می کِشند
واژگانِ بی وزنِ این ر

منو درگیرِمهرت کن،که رویایی نشه عشقت
ازاین کابوسِ تنهایی

امسال
محصول
خوب بود...
خوشه ایی
از موهایش
نصیبم شد...
علی چناری
...شلاق...
(خیلی دوسِت دارم تو را...
اندازه ی ستاره ها...
به قدر کهکشون وماه...
حتی فراتر از اونا...
برو بر

پشت هم جام شراب
همه جان گرفته در...
آبی فامِ مهتاب
درنگی...
آشفته !

پیراهن یوسف که نور معجزه اش بود
با عطر تنت برد ز من نور به یغما !
هر دانه ی تسبیح ز
گلهای نیلوفر پرپر ...
(تقدیم به شهدای نفتکش سانچی )
میــونه آتش و آب
چه شوق پرواز

من درایوان خانه تان
توروی پشت بام چه میکردی
اسم توراصدازدم
ونبودی
هیچکس جوابی ن

در باداباد
تحفه ی چشمان تو!
در آیینه ی روزمی افتاد...
در کوچه کوچه ی نگاه
خود

انگار کشمش هم عرق می ریخت ، از سوز خورشید زمستان
آرامش من رانش من سمتو سویی دارد اما...
گاهی نگاهم کن
صدایم کن
در این وصلت...
من و حسرت
نمی خو

بعد از تمام ِ خسته شدن ها و خودسری
من هستم آنکه چشم به دیدار ِ

آن غمزه یِ ویران گر و شوریدنت را
از سروِ والا قامتت هستم چه ح

یعنی که با سرمایِ تلخِ این زمستان خرابش
ما را دوباره یک شکست است
تو ای صدای بلندِ ..
سکوت سبز خدا ..
جمکران !!..
رسان به حضرت مولا..
سلام ِِ قلب مرا..
برچسب :
نویسنده : محمد رضا جوادیان
بازدید : <-PostHit->