
شهر چشم من و تو پاییز است
سر این کوی بلند انتظار
ابر وهمی بی دریغ سر ریز

می نشیند باد
آنچنانی که ببینی دگر از جانب من
موج ِ مهری به هوای صخره ات
میل به خیز

و در امتزاج ابرها
چیزی جز حادثه ی مرگ آفتاب نبود!
وهمی آسیمه سر
در گوش باد

پولش را دادم
به پریانِ آب ها
تا ماهیانِ پریشان را
پاسبان باشند
ابرها
ا

هر لحظه و آنم که به انکار تو گم شد
دل برده دلت از دل دیوانه ی غافل

کجا شعر است ؟!
هر چه را
گنگ
لا به لای انبوهی واژه
پنهان
اینهمه پرت و پلا گ

من از ققنوسها آموختن را دوست مى دارم
به شب آويختم فانوس

دل به مهرت می سپارم، شاید آرامم کند
خسته ام از چشم های بی صفا

دوشینه شبی یار پری چهر مرا گفت
من مست شدم , طاقت دیدار ندارم
عاشق به غزلخوانی معشوق چ

کابوس در خواب دنیا
گام بر می داشت
و شب دویده بود در چشم
دختری که
اشک م

دقیقه ای بیشتر
از شب های دیگر
گیسوانت
اما
همیشه
یلدا.

آیا گمان کردی فقط، با حرف آدم ساختی
رفتار و اخلاقت اگر با حرف

خون می چکد از چشمانی همیشه زار
دست از این ترانه های بیهوده می شوید
ا

که ستاره هایش را چشمان تو سرود
این چشمها را با چی پیمان بسته بودم

با شقیقه ها نفس نمی کشد
پاهای جهان می لرزد از آوار درد
مرگ عبث نیست...

پیش من می رسی و شاخه ای از گل داری
به تنت مست کنان عطر گلایل داری
می شود پرت حواسم،تو مرا می بین
نوز ای باد سرای از بیخ ویران است
زمستان ناجوانمردانه درصید بهاران است
دل از نامردمی ه

صد فصـلِ بهار در دلِ پائیــز است
روئیــده هنـر هـزار بار از خاکش

=======
پشت خمیده ام
دگر،
به جهانیان
گرم نخواهد شد
بس که درونم را، شُخم
وَ

پس چه شد رأیِ تو برگشت و بهارم دی شد!؟
جنگل مهر و وفا را
نماز باشد حرم چون کعبهِ دوست
تو را تکبیر اذن بر خانهِ اوست
سخن با ذوالجلال وقتِ قیامت

می بینمت
ژست
نیوتون
می گیرم
گویی؛
اولین
بار است
کشف ت کرده ام...
......
جاذبه

نه از گنج!
فقط مرا به مکتب فرستاد!
حتما می دانست
سر راهم تو را خواهم دی

یکی مصلوب ست
یکی در آشوب
و یکی همیشه قد میکشد ...گل میدهد
تا مرا ب

عشق با سینه یِ داغِ اسپند
جنگ در عرصه ی پنداشتنی آغشته
شهدِ شیرینِ هوادارِ نسیمی ه
هرشب خواب می بینم
تو از راه می رسی
دستم را بگیری..
اما از خواب برمی خیزم..
باز رویایی ناتمام مر

.
.
.
چه(؟)
سیاهی است
که
اینقدر-
سپید می خوانم...
*محمد کریم زاده نیستانک 139

منو درگیرِمهرت کن،که رویایی نشه عشقت
ازاین کابوسِ تنهایی

بايد ميشدي سالي دنبال سال
تا بيفتد حجابي بس ضخيم
از حُرم و سوز شعلههاي بيخيال...

منی که می روم ازجمع ِمای بی احساس
عقاب زخمی روحم در آسمان ِ خیال

فکر کن این عروسک زیبا توی دستان کودکی باشد
کار دنیا

****
کاش
سجاده ی ما آگاهی بود
و
قبله ی مان عدالت
و
کعبه و امال ما دست پینه بسته پیرمر
برچسب :
نویسنده : محمد رضا جوادیان
بازدید : <-PostHit->