
شهر چشم من و تو پاییز است
سر این کوی بلند انتظار
ابر وهمی بی دریغ سر ریز

می نشیند باد
آنچنانی که ببینی دگر از جانب من
موج ِ مهری به هوای صخره ات
میل به خیز

و در امتزاج ابرها
چیزی جز حادثه ی مرگ آفتاب نبود!
وهمی آسیمه سر
در گوش باد

پولش را دادم
به پریانِ آب ها
تا ماهیانِ پریشان را
پاسبان باشند
ابرها
ا

هر لحظه و آنم که به انکار تو گم شد
دل برده دلت از دل دیوانه ی غافل

کجا شعر است ؟!
هر چه را
گنگ
لا به لای انبوهی واژه
پنهان
اینهمه پرت و پلا گ

من از ققنوسها آموختن را دوست مى دارم
به شب آويختم فانوس

دل به مهرت می سپارم، شاید آرامم کند
خسته ام از چشم های بی صفا

دقیقه ای بیشتر
از شب های دیگر
گیسوانت
اما
همیشه
یلدا.

آیا گمان کردی فقط، با حرف آدم ساختی
رفتار و اخلاقت اگر با حرف

خون می چکد از چشمانی همیشه زار
دست از این ترانه های بیهوده می شوید
ا

که ستاره هایش را چشمان تو سرود
این چشمها را با چی پیمان بسته بودم

فکر کن این عروسک زیبا توی دستان کودکی باشد
کار دنیا

ماه میدانست
در تولد هر نیلوفری
کوچک خواهد شد...
و دریا هنوز در پی آ

.
بیدارم ...
به
دار.
*********************
محمد کریم زاده نیستانک 1395/7/12

پس چه شد رأیِ تو برگشت و بهارم دی شد!؟
جنگل مهر و وفا را

روز و شب درگیرم،می خوابم
شک دارم،از همه کارام بیزارم
هی می گم:دوستت دارم،همش

می بینمت
ژست
نیوتون
می گیرم
گویی؛
اولین
بار است
کشف ت کرده ام...
......
جاذبه

نه از گنج!
فقط مرا به مکتب فرستاد!
حتما می دانست
سر راهم تو را خواهم دی

منو درگیرِمهرت کن،که رویایی نشه عشقت
ازاین کابوسِ تنهایی

****
کاش
سجاده ی ما آگاهی بود
و
قبله ی مان عدالت
و
کعبه و امال ما دست پینه بسته پیرمر
راهِ ندامت گر که می خواهی نپویی
اندیشه کن بر آنچه می خواهی بگویی
شمع روشن می کنیم
مسیرها هنوز پا بر جانــــ د
نامم را بلند بخوان
ما مرثیه نیستیم
ترانه هایی هستیم

///////////////////////
هرکودکی، دارد
دو بالِ خوشبختی
به خاطرش، شاد است
که

اگرخواهيد كه باشد شهرتان، گل/ هميشه پُرگل وآلاله
« بابه گیان»
========================
دل خوشی من،
ئه و نه سیحه تانه ی تویه بابه گیان
په شیمانم

بعد از تمام ِ خسته شدن ها و خودسری
من هستم آنکه چشم به دیدار ِ
بسان درختی خشکیده در تن خاک
رقصان در طوفان حوادث
میان دست قسمت
تبری برران
به سوی دلم طواف میک

به تجلی وتنفس
"آرش ِ" چشمان
به بیکران جنون
کمند از نگا ه می گشود
هز

کابوس در خواب دنیا
گام بر می داشت
و شب دویده بود در چشم
دختری که
اشک م
شعري شده ام باز،به دادم برسيد
حالم غمِ دنياست به دادم برسيـد
پــرواز پرستــوي مهـاجر در راه
ميگ
برچسب :
نویسنده : محمد رضا جوادیان
بازدید : <-PostHit->