
شب شد از سودای تو میل فراوان کرده ام باز کافر شد ،نفوسی که مسلمان کرده ام از نباتی وجمادی، روح حیوانی گذشت بر قدوس قامتت، تألیف ادیان کرده ام شانه ی شعرم متکای لمیدن های توست تکیه کن کینشاعر:الهام امریاس...
ادامه مطلب
. ما اینجا غریبیم و عدم ، تقدیر است فقط گویی لابلای همدیگر گیر کرده ایم زود رفتن هم مد شده اما ، انگار ، برای فرار از دنیا کافیست ، یک لحظه بایستیم شاید یک مکث ، بلوغ یک ، افتادنشاعر:فرهاد بیداری...
ادامه مطلب
میجویم تو را با زورق شکستهای با بال های بستهای در دریای قلبم در آسمان مغزم دفن است خاطراتی در خاکدان خیالم و کوشش بی ثمر برای نبش قبر بلکه شاید شاید عمارت کند زورقم را مرمت کندشاعر:محمد آریان...
ادامه مطلب
تو را در خواب میبینم ؛ که در آزار میکوشی تو در خواب منم حتی نه عاقل بلکه بیهوشی میان این همه خوبی تو دلسردی و غمگینی که در این رنگهای شاد لباسِ تیره میپوشی حریر مهربانی را همیشه هدیهشاعر:الهه فرحی...
ادامه مطلب
آغوش محنت ما طعم تلخ ریا را چشیده ایم با تازیانه غم قد خمیده ایم محبوس خود شده ایم ازهدف بدور روز از بهانه پر و شب خزیده ایم پر چیده بلبلی آغوش محنتیم درانتظار کدامین سپیده ایم انگار بستهشاعر:قاسم پیرنظر...
ادامه مطلب
آرام بدون ترس و دلهره ، تن نحیفت را به تکیه گاه شانه هایم ایمن باش ... تو ای دختر زمین تو را چه باک از جهنم آغوشم ؟ این آتش تو را نمیسوزاند ... جهنمی شده ام داشتنت را ، خشک و تر را با همشاعر:ساناز هموطن...
ادامه مطلب