شعرهای احساسی و تلخ

تعرفه تبلیغات در سایت

آرشیو مطالب

امکانات وب

سلام 
 
این تاپیک شاید از تلخ ترین تاپیکهای زیرون باشه.
اما نه تلخی که نچسبه.
تلخی که خوشمزه است...
 
این شعر برای شروع تاپیک که البته تو تاپیک شبگردی زیرون هم گذاشتم:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

pre_1428023594__kkk.jpg

یاد باد آن زمان که می انداخت، لرزه بر جان دشمنان خبرم!

نعره چون می زدم نبود دگر، اسب صاحب سوار ، دور و برم

 

من همانم که پیش ازین سر او، خم نبوده ست پیش هیچ کسی

قصه ها هست بین مردم شهر، از نصیحت کنان و گوش کرم!

 

آه!  آن دوره ی شکوه گذشت!  گنج قارون و عمر نوح گذشت!

آن به یک نعره «قبض روح» گذشت!  چرخ گردون همان و من دگرم

شده ام رعیتی خموش و غریب، کنج آبادی خراب خودم

پی یک لقمه نان بی برکت، صبح تا شب مدام در به درم!

 

اگر اکنون خمیده ام بینی، این خضوع غریب اجباری ست

سر یک سنگ آب چندی پیش، بیل میراب خورده بر کمرم!

گرچه میدان ز نعره ام خالی ست، گرچه زنگار بسته شمشیرم،

گرچه از زخم بی جواب پر است، بدن شیر کنده بر سپرم!

 

گرچه چندی ست اسب جنگی من، شده گاری کش اهالی ده!

عرق شرم، روی گونه ی او، زده آتش به کوره ی جگرم!

حسین جنتی


نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 16 فروردين 1397 ساعت: 3:45
برچسب‌ها :